ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

نی نی پارتی مهرساجون

1392/2/2 12:58
284 بازدید
اشتراک گذاری

ارغوان ناز مامان، پنجشنبه بیست و نه فروردین به دعوت نگین جون برای دور هم بودن و البته به صرف ناهار مهمون خونه مامان نگین و مهرسای گل افشون خاله شدیم.

دست نگین جون واقعا درد نکنه که حسابی افتاده بود تو زحمت و صد البته که همه مون فهمیدیم چقدر کدبانو با اینکه کوچک ترین مامان کلوپمونه.

من و شما اولین مهمون بودیم و هنوز ساعت دوازده نشده بود که رسیدیم خونه مهرسا گلی. مهرسا خانم نشسته بود جلوی مبلشون و با دیدنمون یه لبخند قشنگ تحویلون داد  و مثل مامانش مهمون نوازیش رو از همون ابتدای امر نشون داد.

کم کم مهمونا از راه می رسیدند و خونه داشت از حضور یه عالمه فرشته ناز پر می شد. کوچولوهایی که دیگه برای خودشون خانم و آقاهایی شدند که انگار بزرگ شدنشون واقعا یه یک چشم بر هم گذشت.

کوچولوهایی که تا چند وقته دیگه هشت ماهه میشند و تا دوباره چشم برهم بزنیم وقت راه رفتن و حرف زدنشون میرسه.

کوچولوهایی که فکر کنم دیگه کم کم مهمونی رفتن باهاشون سخت بشه...

 

 و اما مهمون های مهرسا گلی:

 آرتادخت  امیرحسین  باران

پارمین  دینا   راستین   رونیا  

 شادیسا   مهراد    یاسی 

 

              

 

حالا ادامه گزارش به صورت تصویری در ادامه مطلب

همونطور که گفتم ما اولین مهمونا بودیم. ارغوان و مهرسا گلی

 

        ارغوان گلی

 

 

 

 

مثل دوستای خیلی خوب مشغول بازی با اسباب بازی های همدیگه شدید

 

 

     

 

 

ارغوان و آرتادخت

 

 

 

    

 

ارغوان  آرتادخت   رونیا

 

 

   

 

ارغوان  باران    یاسی   آرتادخت

 

 

                                                                         

 

 

پارمین    ارغوان   مهراد    باران    یاسی

 

      

 

 

        

 

ارغوان و پارمین

 

      

 

دختر قشنگ مامان که تقریبا نیم ساعت خوابید و البته قبلش مامانی سوپی رو که برات پخته بودم رو دادم میل بفرمایید تا سیر بشین. نوش جونت دختر گلم

 

        

 

وقتی شما خواب بودین مامانی چندتا عکس از دوستات انداختم.

مهرسا رونیا یاسی باران دینا آرتادخت

 

   

 

 شما از خواب بیدار شدین و مشغول بازی با اسباب بازی های مهرسا جون شدی و البته موقع ناهار شده بود.

       

 

و البته سر اسباب بازی ها هرزگاهی با دوستات دعوات میشد. قربون دختر قلدر خودم بشم. راستی یاسی عاشق تلت شده بود  و چندبار برای اینکه از سرت برش داره اومد به سمتت که موفق شد، البته اشتباهی موهاتو کشید که در فیلمی که ازتون گرفتم موجوده. شمام زدی زیر گریه و من مجبور شدم موقع ناهار بغلت کنم.

 

    

 

   

بعد از ناهار هم مشغول بازی با آقا راستین شدی که البته به ایشون هم زور می گفتی و با اینکه یه عالمه اسباب بازی جلوت بود جغجغه راستین رو می خواستی. اقا راستین هم از اونجایی که یه مرد واقعی هستند حاضر نبودند جلوی زورگویی های شما کوتاه بیان.

 

   

 

قربون اشکات برم مامانی. خوب اسباب بازی خودشه عزیزم. شما نباید انقدر زورگو باشی خوب

 

        

 

اینجام مشغول کاغذ کادوها شدین

 

        

 

بابایی ساعت شش اومد دنبالمون و رفتیم خونه. بابا جون هم خونمون بود و البته سخت منتظر شما.

شما در کل دختر خوبی بودین و من از شما راضی بودم. خدا رو شکر به هردومون هم خوش گذشت.

دست نگین جون درد نکنه به خاطر همه زحمت هایی که کشیده بود و زمان شادی که برامون به وجود آورده بود.

حالا عکس چندتا از دوستات رو می ذارم.

 شادیسا جون

 

 

      

 

 

امیرحسین شیطون، که مامان حدیث همش داشت رو پاش تکونش می داد و اینجا داره تمام تلاشش رو می کنه تا یه وقت نخوابه.

و باران خانم

 

 

     

 

پارمین جون که یه خانم واقعی بود و تقریبا همش داشت تو کریرش تلویزیون نگاه می کرد.

 

                        

 

     دینا سادات

 

                

 

آقا راستین

 

        

 

یاسی بانمک

 

                                 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)